اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و پنجاه :
از دیدن آدمهای پشت در شوکه شد. نگاهش از چشمان وحشت زده ی باران که از بالای شانه اش کمی عقب تر به همایون چسبیده بود سر خورد و میان ملودی شلوغ موبایل سامان در نگاه شماتت بار پسرش ثابت ماند. کسی جرات نفس کشیدن هم نداشت. عاقبت باران چشم از همایون گرفت. به پاهای کرختش تکانی داد و پله ها را با سرعت بالا رفت اما پارسا پای رفتن نداشت. نای حرف زدن هم نداشت. زبانش مثل نمد توی دهانش سنگین شده بود و برای
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مژده
0وا اینا چرا نمیدن پیش پلیس